در گفتگو با هنرمند نقاش و مجسمه ساز مطرح شد؛ شهر مذهبی قزوین فاقد حتی یک نماد با نام مقدس ا... است



اشاره:
این روزها ميدان آزادی مملو شده از نمادها و نورپردازی هایی که همخوانی هم با هم ندارند. قدیمی ترین نماد این فلكه قدیمی شهر، مجسمه دهخد که در لابه لای درختان تنومند سبزه میدان گم شده بود. مجسمه ای که با جانمایی و مکان یابی جدید می تواند این مرد بزرگ را به همگان بشناساند. مردی که با انتشار بزرگ ترین لغت نامه فارسی، ریشه های زبان فارسی را مستحکم تر نمود.
مجسمه جدید علامه دهخدا در میدان عدل فرصتی بود تا پرسان پرسان نام هنرمندی را جویا می شوم که عشق و هنر خویش را لا به لای اثر قبلی در میدان آزادی و پارک دهخدا جا گذاشته بود.
در بافت قدیمی شهر، نبش یکی از کوچه های خیابان مولوی، همان کوچه ای که روزگاری معروف به آبگوشتیها (ادیب مجابی) بود، سراغ مهدی الدوس، هنرمند نقاش و مجسمه ساز را می گیرم.
در یک مغازه استیجاری و فرسوده که باقیمانده یک خانه ویرانه است، او را می بینم که نشسته بر روی یک صندلی زهوار دررفته و به تابلوی نقاشی نیمه کاره اش خیره شده است. تابلوی «بزم عباسی» به آخر نمی رسد اگر الدوس در این خشت خام روحی ندمد. دست و دلش به کار نمی رود از نامرادی روزگار که هنر و هنرمندان، متروک به گوشه ای افتاده اند و شهری که مملو از هنرمندان است، بی هنری و نازیبایی از در و دیوار شهر می بارد، ساعت ها گفتو با این هنرمند گمنام و معرفی دیگر دوستان هنرمندش که مثل او در عین گمنامی به سختی گذران می کنند، مرا به یاد این داستان چهار مقاله «عروضی سمرقندی» می اندازد که در کسوت دبیران نگاشته است؛
«هر صناعت که تعلق به تفکر دارد، صاحب صناعت باید که فارغ دل و مرفه باشد که اگر به خلاف این بود، سهام فکر او متلاشی شود و بر هدف صواب به جمع نیاید...»
و در ادامه حکایتی نقل می کند از جبران یکی از خلفای بنی عباس که در حین نوشتن نامه ای مهم به والی مصر، عیال خانه ناگاه در آمده و می گوید: «آرد نماند» دبیر آن چنان پریشان خاطر می شود که در اثنای نامه می نویسد؛ آرد نماند. وقتی نامه به دست خلیفه می رسد، از این جمله بیگانه حیران می گردد، کسی را می فرستد و دبیر را می خواند و از حال این کلمه باز می پرسد، پس از شرح ماوقع، خلیفه می گوید: «دریغ باشد خاطر چون شما بلغا را به دست غوغاء مایحتاج باز دادن» و اسباب رفاه وی را فراهم می آورد.


- هنر نقاشی و مجسمه سازی را چگونه فرا گرفته اید؟
من دیپلم ادبیات قدیم دارم و این حرفه را بیشتر تجربی یاد گرفتم. معلم خط و نقاشی ام در مدرسه آقای امینی نامی بود که خودشان مدرک هنری داشتند و استعدادهای بسیاری را شکوفا کردند. آن زمان در مدارس به ادبیات و هنر بهای زیادی داده می شد و کسی که معلم رشته هنر بود حتماً می بایست مدرک هنری داشته باشد و به ساعت های درس هنر نیز بهای زیادی داده می شد، نه مثل حالا که هنر فقط به منظور پر کردن وقت فراغت باشد و یا از ساعات دروس هنر کم کنند تا کلاس های جبرانی بگذارند.
پس از دیپلم تصمیم داشتم در رشته هنر شرکت کنم که مصادف شد با انقلاب فرهنگی و تعطیلی دانشگاه ها که پس از آن نیز دیگر برای ادامه تحصیل فرصتی دست نداد.

- آیا طرح و نماد جدیدی دارید که بتوان در فلكه‌هاي شهر کار کرد؟
من بیش از ۴۰۰ طرح آماده کرده ام که ترکیباتی است از نام مقدس «ا...» که ملاحظه می فرمایید متاسفانه شهر مذهبی قزوین فاقد حتی یک نماد بسم ا... می باشد، در حالی که این طرح ها بلا استفاده مانده؛ در صورت اعلام و آمادگی شهرداری، من حاضرم طرح هایم را حتی بدون دریافت هزینه ای در اختیار شهرداری قرار دهم.
متاسفانه در شهری که به عنوان «پایتخت خوشنویسی» معرفي شده، با یک خط نازیبا و اختراعی در ورودی شهر (دوراهی همدان) نوشته شده است قزوین. معلوم نیست سازنده آن کیست و اثر امضا هم ندارد. یکی دیگر از طرح ها و ایده های من که قابل اجراست، ساخت مجسمه های پهلوانان شاهنامه است که در ابعاد بسیار بزرگ در بوستان باراجین قابل اجراست. در حال حاضر نبرد رستم و سهراب را در یکی از باشگاه های باستانی کار قزوین، باشگاه دژم، اجرا کرده ام.

- در حال حاضر مشغول چه کاری هستید؟
من بیشتر با مدارس؛ در بحث رنگ آمیزی و نقاشی های دیواری مدارس و هم آموزش مجسمه سازی برای کلاس های تابستانی برخی مدارس همکاری دارم.
اکثر کارهایی که تاکنون انجام داده ام عموماً مجسمه های سفارشی بوده، مانند این عکس هایی که ملاحظه می کنید، مجسمه ابوریحان و تصاویر شخصی افراد که برای شرکت های خصوصی و یا آرایشگاه های زنانه ساخته شده است و یا پرده خوانی هایی که عموماً برای قهوه خانه های بین شهری کشیده ام.

- در مورد همین پرده نقاشی که به دیوار نصب شده است، بیشتر توضیح دهید؟
این پرده نقاشی به سفارش یکی از رستوران های سنتی بین راهی (جاده قزوین- شمال) طراحی شده است. اصل این نقاشی معروف است به «بزم عباسی» که در چهلستون اصفهان کار شده و سفارش دهنده با ارایه تصویر آن خواست که در ابعاد کوچک تر برایشان کار شود. کلیت کار تمام شده اما ریزه کاری های نهایی که باعث می شود یک اثر ماندگار گردد، باقی مانده است. مدت هاست که دیگر دست و دلم به کار نمی رود و متاسفانه حس اش نیست تا این اثر را به اتمام برسانم.

- به چه علت بوم نقاشی تان بی روح شده؟
از نامرادی های روزگار، هر چه بگویم کم گفته ام. بسیاری از دوستان هنرمند من در رشته های مختلف هنری گمنام مانده اند و از بی حمایتی مسوولان، هنرشان را در جاهای نادرستی به کار می برند، چاره ای هم ندارند، ناچارند زندگی خود و خانواده شان را تامین کنند.
هنرمند نقاشی را می شناسم که از راه خالکوبی(!) امرار معاش می کند، یا بسیاری دیگر در قهوه خانه ها کارشناس عتیقه شده اند یا آنها را برای یافتن نقشه گنج و یا خواندن نقشه های گنج استخدام کرده اند، بسیاری هم معتاد شده اند و یا مواد مخدر خرید و فروش می کنند.
هنرمند فلزکار دیگری در زیرزمین خانه با مواد شیمیایی سروکار دارد و هیچ کس این هنرمند را نمی شناسد و روی هنرش سرمایه گذاری نمی کند. آیا هنر و فرهنگ و تاریخ و تمدن تنها در چند حمام و مسجد خلاصه شده است؟

- پس سازندگان این عمارت ها را چه کسی باید بشناساند؟!
بسیاری از آتلیه ها به من سفارش کار داده اند که برای عروس و دامادها مجسمه بسازم، ولی من قبول نکرده ام، نمی خواهم از هر راهی امرار معاش کنم.
روزگاری من در یک روز چند طرح می زدم ولی الان ماه ها می گذرد و به زحمت می توانم یک طرح بزنم، بسیاری از دختر و پسرهای جوان را می بینم که برای دیدن بناهای تاریخی به این محل می آیند، تند تند از ارسی های حسینیه امینی ها عکس می گیرند، اما چیزی از هنر و فرهنگ درک نمی کنند. نمی دانند شیشه یک میل رنگی در ارسی یعنی چه؟ شیشه ای که هنوز صنعت با آن همه پیشرفتش نتوانسته بسازد و در بازار موجود نیست، شیشه هایی که نیاکان ما با دست و نفس گرمشان فرم می دادند.
بزرگ ترهای ما تعریف می کردند که در زمان رضاشاه برای مرمت کاشی های گنبد مسجد جامع، کارشناسی را از فرنگ آوردند. او پس از بررسی های زیاد می گوید؛ من چگونه برم بالای این گنبد! زمانی که قصد داشت مسجد را ترک کند، طعنه ای هم می زند به پیرمرد گوژپشتی که آنجا ایستاده بود. پیرمرد به متولیان می گوید: من این کاشی ها را ترمیم می کنم. ملاتی درست می کند از آهک و تخم مرغ و می گوید؛ بروید از روستاهای اطراف ترازویی که مخصوص وزن خرمن بوده بیاورید. در یکی از کفه های این ترازوها که خیلی هم بزرگ بوده، آجر می گذارند و در کفه دیگر پیرمرد همراه ملاتش آرام آرام به گنبد نزدیک می شود با گردش ترازو، پیرمرد سریع کاشی ها را به دیواره گنبد می چسباند و در مدت یک روز کار تمام می شود، وقتی به او می گویند؛ پاداش چه می خواهی؟ در پاسخ می گوید؛ فقط می خواهم سیلی محکمی به آن مرد فرنگی بزنم. او نمی داند که این عمارت ها را امثال ما ساخته ایم و او در چگونگی ترمیم آن هم مانده است.
الدوس با غمی فزاینده، خرابه های پشت مغازه‌اش را به من نشان می دهد و اشاره می کند به درب های چوبی قدیمی که میراث هنر نیاکان ماست و در لابه لای گل و خشت خانه مخروبه در زیر آفتاب تیرماه آهسته آهسته فرسوده می شود و هیچ کس هم به فکر این میراث هنری نیست. شیشه های رنگی یک میل داخل اروسی ها که به گفته او میلیون ها تومان ارزش میراثی دارد، در حال فراموشی است.
(مهری شیرمحمدی)

پنجشنبه ۳۱ تير ۱۳۸۹
۰۲:۲۵:۱۵


دوشنبه ۱۵ شهريور ۱۳۸۹





تعداد کل بازدید کنندگان: ۳۲۰۶۴

تعداد بازدیدکنندگان کنونی: ۵






   
   

 

Copyright © ۲۰۰۶ Payam-e Shahr Magazine All rights reserved
E-mail : info@payamshahr.ir - Design and Power by: CaspianITC