سرگذشت ۳ مبارز قزوینی در روزهای انقلاب اسلامی


جنازه‌ام را بردند و انداختند داخل یک سلول!

آنهایی که در روزهای خواب ما، بیدار بودند، کم نبودند؛ آدم‌هایی که توی زندگیشون بیش از خود، دغدغه مردم و آینده کشور را داشتند.
این آدم‌ها آن روز آرام و قرار نداشتند و در پی کسب آگاهی‌هایی بودند تا به واسطه آن بتوانند با شناخت بیشتر از رژیم ستمشاهی، زمینه افشای جنایات شاه و آگاهی بیش از پیش مردم را فراهم سازند.
این مردان بزرگ، طعم تلخ زندان‌های مخوف دوران اختناق را کشیده‌اند و هریک صندوقچه‌ای مملو از خاطرات آن دوران هستند که اینک به بخشی از خاطرات سبزشان مي‌پردازیم:


پخش تحریر‌الوسیله حضرت امام(ره)


محمد تقی جلالیان: اولین مرحله که در سال ۴۳ دستگیر شدم، در کتابفروشی اخوان امانی کار مي‌کردم، آن روزها در جلسات قرآن و تفسیری که توسط آقایان چگینی و یزدان‌پناه برگزار مي‌شد شرکت مي‌کردم، توی این جلسات بعضا جنایات رژیم ستمشاهی مطرح مي‌شد.
آن روز من و ۲ نفر از شاگردان مغازه، به همراه ۳ تن از برادران امانی در مغازه مشغول به کار بودیم که نیروهای ساواک وارد شده و پس از به هم ریختن مغازه و جمع‌آوری تعدادی کتاب و اعلامیه، هر شش نفر ما را به ساواک قزوین بردند.
در آنجا پس از بازجویی‌های مقدماتی، ما را به زندان شهربانی منتقل کردند؛ حدود سه ماه در زندان شهربانی بودیم و پس از بازجویی‌های مختلف، در نهایت ما سه نفر شاگردان مغازه را آزاد کرده و بقیه در زندان ماندند.
از زندان که آزاد شدم به مغازه برگشته و مشغول به کار شدم، حدود سه سالی هم در مغازه امانی کاری کردم و پس از آن تصمیم گرفتم برای خود مغازه‌ای داشته باشم. لذا یک کتابفروشی درخیابان مولوی دایر کردم و تا امروز هم همانجا مشغول به كار هستم.
آن روزها کتابفروشی ما، تقریبا تنها کتابفروشی بود که در قزوین کتاب‌هاي مذهبی و حوزوی را توزیع مي‌کرد، جریان نهضت هر روز پیش مي‌رفت و مغازه ما هم تبدیل به یک پایگاهی برای بچه‌ مذهبی‌ها و طلبه‌ها شده بود.
از سال ۵۰ به بعد بود که مسوولیت توزیع کتاب‌های دكتر علي شریعتی را در قزوین به عهده گرفته و انتقال این کتاب‌ها از قم نیز توسط شیخ قدرت‌اله علیخانی و از طریق قطار راه‌آهن صورت مي‌گرفت.
آن روزها توزیع و مطالعه کتاب‌های شریعتی رواج زیادی داشت و به دلیل اینکه حسینیه ارشاد تهران تحت نظر ساواک بود، کتاب‌های منتشر شده دکتر شریعتی از چاپخانه‌ها مستقیم به چند کتاب فروشی معتبر در سطح کشور، از جمله کتاب فروشی ما منتقل مي‌شد. از طرفی توزیع رساله حضرت امام نیز از طریق کتابفروشی ما انجام مي‌شد و اکثر کتاب‌های درسی طلاب را هم، ما در قزوین توزیع مي‌کردیم.
در اربعین فاجعه قتل عام طلاب و روحانیون فیضیه قم، حضرت امام خمینی(س) اطلاعیه‌اي صادر کردند که رژیم را به وحشت انداخته بود. در این اطلاعیه، حضرت امام اشاره‌ای هم به ملحقات تحریرالوسیله خود کرده بودند که بسیار حايز اهمیت بود. در آن دوره، رژیم تلاش داشت تا هم اطلاعیه فوق و هم ملحقات تحریرالوسیله حضرت امام(س) پخش نشود و این در حالی بود که کتاب فروشی ما مرکز توزیع جزوه ملحقات تحریرالوسیله حضرت امام بود و ساواک نیز در به در به دنبال مرکز پخش این جزوات مي‌گشت.
۲۱ ماه مبارک رمضان سال ۵۱ بود که یکی از عوامل مخفی ساواک در مسجد النبی(ص) با اخوی بنده که آن زمان در مغازه با هم کار مي‌کردیم، ارتباط برقرار مي‌کند و از آنجايی که اخوی اطلاع نداشته است که او با ساواک همکاری دارد، پیرامون جریانات سیاسی انقلاب از هر دری سخنی گفته و برادرم موضوع انتشار جزوه ملحقات را مطرح مي‌کند که او خود را خیلی مشتاق نشان مي‌دهد که این جزوه را مطالعه کند، اخوی هم قرار مي‌گذارد که جزوه را در اختیار او قرار دهد.
مأمور و رابط ساواک هم پس از گرفتن جزوه، موضوع را به ساواک اطلاع مي‌دهد. ظهر فردای آن روز، عوامل ساواک به مغاز ما ریختند. در مرحله اول که مغازه را زیر و رو کرده و همه جا را گشتند، چیزی پیدا نکردند، اما از آنجایی که مطمئن بودند این جزوات در مغازه ما وجود دارد، دوباره و کامل‌تر همه مغازه را گشتد و خلاصه تعدادی ازجزوات و اطلاعیه‌های امام را پیدا کردند. لذا ما را دستگیرکرده و پس از بستن مغازه، ما را به ساواك منتقل کردند.
وارد که شدیم ما را داخل اتاقی انداختند و دو مأمور هم گذاشتند که مراقب ما باشند، تا با هم حرف نزنیم.
اخوی از روی سادگی از یکی از مأمورها پرسید: ما چه کار کنیم که آزاد شویم؟ آن مأمور هم که ظاهرا آدم خوبی بود گفت: یکی‌تان سلب مسوولیت کنید و بگويید از هیچ چیز خبر ندارید و یکی‌تان مسوولیت کار را بپذیرد، تا حداقل یکی‌تان آزاد شود و دنبال کار آن یکی را بگیرد.
اتفاقا ما هم حرف او را گوش کرده و به آن عمل کردیم و با هم قرار گذاشتیم که مسوولیت تهیه و توزیع جزوات و اطلاعیه‌‌ها را من قبول کنم و اخوی انکار کند.
در آن روزها حدود ۳ ماه ما را در زندان نگهداری کرده و مرتب از ما بازجویی مي‌کردند.
بعد از طی ۳ ماه زندان در قزوین، هر دوی ما را به زندان قزل قلعه انتقال داده و داخل سلول‌های انفرادی انداخته و حدود ۲۰ روز بازجویی و شکنجه بر روی ما ادامه داشت. بعد از طی این مدت ما را به زندان شهربانی تهران منتقل کردند و با زندانیان عادی در یک سلول بودیم.
در زندان شهربانی آنقدر زندانی بود که جای خواب نبود و مجبور بودیم در کریدور زندان استراحت کنیم.


من به ایشان مشکوک هستم


مرتضی جرنده‌ای: دانشجوی سال آخر دانشکده اقتصاد قزوین بودم، ۳ تا از امتحانات آخر ترم مانده بود که با دادن آن امتحانات درس دانشگاه را تمام و لیسانسم را مي‌گرفتم.
شب اول محرم، همزمان با ۲۳ دیماه سال ۱۳۵۳ بود، اهل خانواده زیر کرسی خوابیده بودیم که در اطاق باز شد و مأموران ساواک مرا از زیر کرسی به بیرون کشیده و با خود بردند.
من و تعدادی از دوستان دانشجویم. اطلاعیه‌هایی که از سوی امام خمینی(س) صادر مي‌شد را مطالعه و دست به دست مي‌گرداندیم تا دیگران هم مطالعه کرده و از ظلم‌هایی که به مردم مي‌شد باخبر شوند، در کنار آن کتاب‌هایی را هم که آن زمان مطالعه‌اش ممنوع بود تهیه و ضمن مطالعه به دیگران هم مي‌دادیم.
آن روزها با توجه به اینکه مسایل انقلاب را معمولا ما در جمع دوستانه خودمان مطرح مي‌کردیم، فکر نمی‌کردیم که موضوع ما به جاهای دیگری هم سرایت کند، غافل از اینکه یکی از دوستان ما که در جمع دانشجویان بود، دوستی در یکی از دانشکده‌های دیگر دارد و چون از او مطمئن بوده است موضوع را به او هم گفته است و او نیز به یکی از همکلاسی‌هایش منتقل کرده بود که او با تهرانی، رییس ساواک که خودش هم دانشجو بوده است، به عنوان خبرچین در ارتباط بوده و ماجرای ما را برایش تعریف کرده است، حدود ۳ یا ۴ روز قبل از دستگیری ما، یک روز بی‌هدف در خانه را باز کرد و دیدم که او داخل کوچه ماست و دارد سرک مي‌کشد، به دوستم گفتم که من به او مشکوک هستم و باید مواظبش باشیم.
این ماجرا گذشت تا اینکه آن شب گروهی از مأموران ساواک از تهران آمده و از آنجایی که فکر مي‌کردند ما یک گروه سازماندهی شده و فعال هستیم، شبانه از دیوار وارد خانه شده و حدود ۸ تا ۱۰ نفر را دستگیر کردند، پس از دستگیری ابتدا ما را چشم بسته و تک تک به شهربانی قزوین و صبح زود فردای آن روز به صورت دسته جمعی، به تهران و کمیته مشترک منتقل کردند.


چشم بسته و دست بسته ما را به تهران منتقل کردند


محمد تقی نورانی: محله ما که معروف به محله آمنه خاتون است، بافت عجیبی داشت، هم از نظر مذهبی آدم‌های قوی داشت و هم ساواکی زیاد داشت.
قبل از اینکه برگزاری دعای ندبه، کمیل و غیره باب شود، آسید رحمان سیاهپوش، آقای سلطانی و رضا دایی، جزو افرادی بودند که برگزاری این نوع دعاها را درحسینیه آمنه خاتون باب کرده و بچه‌هایی که زمینه مذهبی داشتند را دور هم جمع مي‌کردند. ما هم در مجالس آنها شرکت کرده و همین موضوع باعث شد که پایه‌های مذهبی ما قرص و محکم شود.
از طرفی هم، همزمان از سال ۴۸ در جلسات علمی که در داخل مسجد ستوده برگزار مي‌شد، شرکت مي‌کردیم.
رفته رفته، یکی از دوستانمان به نام اصغر جمشیدی در دانشگاه آمار تهران قبول شد و من نیز از طریق ایشان پایم به حسینیه ارشاد تهران باز شد و با شرکت در جلسات دکتر شریعتی و مطالعه کتاب‌های وی، روند زندگی‌ام تغییر کرد.
از سوي ديگر در سال ۴۹ هم آقای کریم سید جوادی اولین هیأت گروه کوهنوردی را راه اندازی کرد که اکثر بچه‌های مذهبی با حضور در این گروه و شرکت در کوهپیمایی‌های مختلف، خود را پیدا کرده و مباحث اعتقادی و سیاسی بیشتر مطرح مي‌شد.
سال ۵۰ بود که آقای سید محمود سیاهپوش برای ما که حدود ۶ نفر بودیم کلاس درس ولایت فقیه حضرت امام خمینی(س) را راه‌اندازی کرد و در کنار همه این‌ها اطلاعیه‌های حضرت امام و انقلابیون هم به دستمان مي‌رسید که آنها را تکثیر و کم کم بین افراد پخش مي‌کردیم.
بعد از اینکه دیپلم را از دبیرستان نظام وفا گرفتم، برای خدمت سربازی به سپاه ترویج رفتم و محل خدمتم هم شد روستای شلمزار در چهار محال بختیاری. آن روزها هم طوری بود که اکثر سربازها که توی سپاهی ترویج و یا سپاهی دانش بودند، مذهبی نبودند، اما من با توجه به زیر ساخت‌های مذهبی که داشتم، کاملا مذهبی و به انجام شرعیات مقید بودم، به همین دلیل هم، همه اهالی روستا مرا دوست داشتند و برایم احترام خاصی قایل بودند.
همین امر هم باعث شد که مردم به من توجه خاصی داشته باشند و من هم با توجه به محرومیت‌های زیادی که در استان فوق حاکم بود، به طرق مختلف محرومیت‌ها را مطرح کرده و ریشه‌های آن را مورد بررسی قرار مي‌دادم که همین امر باعث بیداری اهالی و پی بردن به جنایات شاه و دارو دسته او شد.
از سربازی که آمدم وارد اداره تعاون روستایی شدم، یعنی سال ۵۲ و در آنجا شروع کردم به ارایه تحلیل از شرکت‌های سهامی زراعی که شاه به وجود آورده بود و استفاده از مزارع کشت خشاش که توسط رژیم گذشته در مناطق خوش آب و هوای کشور دایر مي‌شد.
لذا همین مباحث باعث شد تا نسبت به من مشکوک شده و سرانجام ساعت ۲ نصف شب اواخر اسفند ماه سال ۵۳ نیروهای ساواک ریختند خانه ما و چشم بسته و دست بسته ما را سوار ماشین کرده و به کمیته ضدخرابکاری تهران منتقل کردند.
وارد کمیته مشترک که شدیم، مرا بردند داخل یک اتاقی و یکی از ساواکی‌ها گفت كه این آقا چه بدن ساخته شده‌ای دارد، بیاورید توی اتاق تا پذیرایی بشود، حتما شام هم نخورده است. من که این حرف‌ها را شنیدم توی دلم گفتم: چه آدم‌های خوبی؟
اما وقتی وارد اتاق شدیم دستور داد تا پارچه‌ای که روی سرم کشیده بودند را بردارند، همین که پارچه را برداشتند، یکی از آنها با مشت کوبید توی صورتم که من افتادم توی بغل نفر بعد، فکر مي‌کنم ۷ یا ۸ نفر بودند و چیزی در حدود ۳ ساعت مرا حسابی کتک زدند به طوری که تمام دندان‌هایم شکست و بدنم اصلا نای حرکت نداشت. بعد از آن جنازه‌ام را بردند و انداختند داخل یک سلول. بازورکه چشمایم را باز کردم، پیرمردی را دیدم که توی سلول نشسته است.
از من پرسید: بچه کجایی؟
گفتم: قزوین
گفت: اینجا چقدر زندانی قزوینی است.


پنجشنبه ۱۵ بهمن ۱۳۸۸
۱۳:۴۱:۴۷


سه شنبه ۱۶ شهريور ۱۳۸۹





تعداد کل بازدید کنندگان: ۳۲۱۰۲

تعداد بازدیدکنندگان کنونی: ۴






   
   

 

Copyright © ۲۰۰۶ Payam-e Shahr Magazine All rights reserved
E-mail : info@payamshahr.ir - Design and Power by: CaspianITC