مردم چرا نشستيد، قزوين شده فلسطين!

حاج جعفر رفیعزاده را خیلیها ميشناسند، چه آنهایی که از سال ۴۲ با امام بودند و انقلابی، چه آنهایی که دوران انقلاب در مبارزه با رژیم ستمشاهی همیشه مرید و رهرو امام و در صحنه بودند، چه آنهایی که سالها سفر حج را با او به سرانجام رساندند و چه آنهایی که برای گذران امورات زندگی خود به سراغش ميرفتند، در خیابان فردوسی و محل توزیع گاز.
او بیش از نیم قرن در خدمت اسلام و انقلاب بود و خدمت به مردم را وظیفه همیشگی خود ميدانست و تا آخرین نفسهای زندگی نیز انقلابی ماند تا الگویی فراموش نشدنی برای یادگاران خود و نسلهای آینده باشد.
بخشی از خاطرات این مرد بزرگ را در خصوص روزهای پیروزی انقلاب مرور ميکنیم.
ما حدود ۷۰ نفر بوديم كه اسامي خود را با شماره صدا ميزديم تا كسي متوجه نام اصلي ما نباشد. مرتب در جلسات روضه خواني و... شركت كرده و رهبريت و مرجعيت امام را عنوان ميكرديم. از سال ۱۳۴۱ فعاليت محرمانه داشتيم و ساواك در تعقيب ما بود. در آن سال طوماري تهيه كرديم كه من شخصاً آن را در قم تحويل حضرت امام دادم. در سال ۴۱ يا ۴۲ به همراه عدهاي از رفقا دستگير شده و به زندان رژيم منتقل شديم و بعد از چندين ماه كه آزاد شديم دوباره به مبارزات خود ادامه داديم.
شبها با دوستان برنامهريزي ميكرديم و هر يك ماموريت خاصي را داشتيم و صبحها اخبار جديد و پيامهاي امام را پخش ميكرديم. در اين برنامهها كه در مسجد النبي(ص) يا مسجد آقا سيد علي برگزار ميشد، طبقه سوم و چهارم مردم حضور گسترده داشتند و وظيفه پشتيباني را انجام ميدادند.
در همان روزها، عمال رژيم منفور پهلوي در درگيريهاي سطح شهر، تعدادی كودك و نوجوان را زير تانكها و نفربرهاي خود شهيد كرده و مردم آنها را غسالخانه بردند و چون كسي نبود، از من خواستند آن شهداي گرانقدر را غسل داده و كفن كنم و به دليل همين كشتار وحشيانه، مردم تظاهرات عظيمي را توام با خشم فراوان انجام دادند، به طوري كه رژيم جرات دخالت در اين راهپيمايي را به خود نداد.

شبي كه ارتش رژيم به شهر حمله كرد، من توی مغازهام در خيابان فردوسي نشسته بودم كه متوجه شدم شخصي در خيابان ميدود و ميگويد مغازهها را ببنديد و برويد كه ارتش حمله كرده و همه را به آتش ميكشید؛ بعد سر و كله نظاميها پيدا شد.
ما مغازهها را بسته و آماده شديم و سپس با عدهاي از دوستان به گاراژ شرق رفته و از آنجا به بالاي پشت بامهاي طرف خيابان پيغمبريه رفتيم. نيروهاي ارتشي هر چه كه در پيش رو داشتند نابود كرده و به پيش ميرفتند؛ شيشههاي مغازهها را ميشكستند و ماشينها را به آتش ميكشيدند.
در اطراف سبزه ميدان و پيغمبريه، مردم از بالاي پشت بامها با سنگ و چوب حمله ميكردند و نظاميان مست و مسلح، فحاشي ميكردند. ما با كوكتل مولوتف يكي از خودروهای ارتش را نشانه گرفتيم و بعد از انفجار آن به خيابان مولوي فرار كرديم. آنجا نيز وضع مثل پيغمبريه بود و مردم پس از به آتش كشيدن يك تانك، نيروهاي ارتش را به عقب راندند.
فرداي آن روز شهر ويرانه شد، مغازهها بسته بودند و مواد غذايي در شهر پيدا نميشد. من با يكي از رابطين در تهران تماس گرفتم و قرار شد ۳ ماشين مواد غذايي را تا شريف آباد بياورند و تحویل ما بدهند.
آنجا هم ما مواد غذايي را تحويل گرفتيم و از پشت خط آهن و از طرف جاده بويينزهرا به مقصد آوردم كه آنجا يك ماشين نان بين مردم توزيع شد و بقيه اجناس از قبيل قند و شكر و چاي و روغن و گوشت و ... به حليمه خاتون برده شد.
عصر آن روز يكي از بستگان ما از تهران تماس گرفت و گفت: مگر در قزوين چه شده؟ گفتم: چطور مگر؟ گفت: در راهپيماييهاي امروز، مردم تهران شعار ميدادند: «مردم چرا نشستيد، قزوين شده فلسطين.» و پول و مواد غذايي براي کمک به مردم قزوين جمعآوري ميكنند.
